کلام آخر
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
راهی نروم که بیراه باشد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز
روزگار خوش است
همه چیز روبراه و بر وفق مراد است و
خوب
تنها
تنها دل ما دل نیست
آره . . . . .
پيام هاي ديگران ()
link
۱۳۸٦/۱٢/٢٩ - مسعود
شطحه ای دیگر
صدایت می زنم خاموش
با ته مانده ی بغضی که دلم را پاره می کند
- از بس که فرو بلعیده ام
شب ساکتی است بی حضور جیرجیرکها
و آسمان پر از ستاره های پولکی
و من تنهاترین شهروند این شهر
بدون من مسافر کدام دلی ؟
غریبه کدام سرزمینی ؟
و با دلم چه کردی ؟
که چنین می خواهدت .
ای خوبتر از باران
بر خاکستر تنهائی ام
نمی باری دگر ؟ ؟ ؟
و من بی حضور دستهایت
آنقدر تنهایم که گریه را حتی
- از یاد برده ام !
آخر رویای کدام دل شده ای ؟ - بدون من
به امید تپشهای که زنده ای ؟ - بدون من
و آیا محبوبه ام از یاد برده ای مرا ؟
صدایت که می زنم چشمانم تار می شوند از هجوم اشک
گرچه آمدنت رویای غریب این دل شده است .
کاش می شد عزیز
من فریاد نکنم و تو بشنوی
دیوانه !
دلم تنگ است برای خنده هایت
برای غرورت
برای تمام درک نکردن هایت
تمام اخمهایت
تمام نامهربانی هایت
تمام بهانه هایت
برگرد
بیا
و این شب تاریک را صبحی دگر بخش
صدایت می زنم خاموش با ته مانده بغضی که دلم را پاره می کند از بس که فرو بلعیده ام
این روزها جاده ها و خیابانها خیس اند
همانند چشمانم
این بار شعر نمی نویسم
می گذارم به صدای باران گوش کنی
و چه متنفرم از چترها که مانع اند
خیس و خسته
راه بارانی چشمام
خواب بودی گریه کردم
محبوبه ام !
پيام هاي ديگران ()
link
۱۳۸٦/۱۱/٢٥ - مسعود
شطحيات
شب هست و شراب هست و عاشق تنهاست
برخیز و بیا بتا که امشب شب ماست
جانها زبان یکدیگر را خوب می فهمند
آه اگر این عقل نادان بگذارد
با هم چه عیشها دارند
من از قشنگی بی حیای خورشید بیزارم
خوشگلیهای دریده چشم را می زند
دل از چیزی که بترسد دوستش نمی دارد
و در خلوت راهش نمی دهد
محبوب باید مثل ماه کم نور و محجوب باشد
باید صد نقص داشته باشد
که عاشق بپسندد و با سلیقه خود
از هر عیبی هزار خوبی بسازد و بر معشوق نهد
حسن معشوق باید ساخته دل عاشق باشد
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
پيام هاي ديگران ()
link
۱۳۸٦/۱۱/۱٧ - مسعود
باغ آئينه
امروز پس از حدود ۳ ماه که هیچ مطلب جدیدی نگذاشته بودم برگشتم . آخه
امروز پس از چهار سال اولین روزی است که . . .
این شعر زیبای شاملو را تقدیم خودش میکنم با یادآوری این نکته که اولین بار
هم خودم براش ارسال کردم و خواندم .
باغ آینه
چراغي به دستام چراغي در برابرم.
من به جنگ ِ سياهي ميروم.
گهوارههاي ِ خستهگي
| |
| از کشاکش ِ رفتوآمدها
| |
| بازايستادهاند،
|
و خورشيدي از اعماق
کهکشانهاي ِ خاکسترشده را روشن ميکند.
فریادهایِ عاصيي ِ آذرخش ــ
هنگامی که تگرگ در بطن بیقرار ابر نطفه می بندد
و درد ِ خاموشوار ِ تاک ــ
هنگامي که غورهي ِ خُرد
در انتهاي ِ شاخسار ِ طولانيي ِ پيچپيچ جوانه ميزند.
فرياد ِ من همه گريز ِ از درد بود
چرا که من در وحشتانگيزترين ِ شبها آفتاب را به دعائي نوميدوار
طلب ميکردهام
تو از خورشيدها آمدهاي از سپيدهدمها آمدهايتو از آينهها و ابريشمها آمدهاي.
در خلئي که نه خدا بود و نه آتش، نگاه و اعتماد ِ تو را به دعائي
نوميدوار طلب کرده بودم.
جرياني جدي
در فاصلهي ِ دو مرگ
در تهيي ِ ميان ِ دو تنهائي ـ
نگاه و اعتماد ِ تو بدينگونه است!
شاديي ِ تو بيرحم است و بزرگوارنفسات در دستهاي ِ خاليي ِ من ترانه و سبزيست
منبرميخيزم!
چراغي در دست، چراغي در دلام.
زنگار ِ روحام را صيقل ميزنم.
آينهئي برابر ِ آينهات ميگذارم
پيام هاي ديگران ()
link
۱۳۸٦/۱۱/۱٠ - مسعود
شبانه
سالها قبل عزیزی که دیگر نیست و آرزو میکنم که عمرش طولانی و با برکت باشد
در خفا و پنهانی یادداشتهایی را که در طول چندین سال دوری برایم نوشته بود به
دستم رساند . با شوق و مرارت خاصی یکروزه همه شان خوانده شد .
ابتدای دفتر با شعری زیبا و خطی خوش آغاز می گشت . شعر شبانه ی شاملوی
بزرگ . لذا به بهانه خواب دیدن آن عزیز بر آن شدم که این شعر زیبا را تقدیم کنم به
همگی شما دوستان خوبم که قدم به کلبه کویری میگذارید و برایم کلامی از خود
به یادگار می گذارید . شمایی که هیچوقت ندیدمتان ولی محرم دلم شده اید و از
تنهایی دورم کرده اید . با سپاس از نرگس عزیز که خود میداند حس مرا به خود . . .
مرا تو بی سببی نیستی
به راستی ـ صلت کدام قصیده ای
ای غزل ؟
ستاره باران جواب کدام سلامی
به آفتاب
از دریچه ی تاریک ؟
کلام از نگاه تو شکل می بندد
خوشا نظربازیا که تو آغاز می کنی .
پس پشت مردمکانت
فریاد کدام زندانی ست
که آزادی را
به لبان برآماسیده
گل سرخی پرتاب می کند ؟
ورنه
این ستاره بازی
حاشا
چیزی بدهکار آفتاب نیست .
نگاه از صدای تو ایمن می شود
چه مومنانه نام مرا آواز می کنی
و دلت
کبوتر آشتی ست
در خون تپیده به بام تلخ .
با این همه
چه بالا
چه بلند
پرواز می کنی !
پيام هاي ديگران ()
link
۱۳۸٦/۸/۱٦ - مسعود
پائيز خاکستری
پائیز امسال گنجشکها به شهر من نیامدند
درست مثل پائیز ۸۲
پائیز امسال غرش رعد و برق بغض گلویم را نسرود
درست مثل پائیز ۸۲
پائیز امسال آسمان شهر من نگریست
ناودانهای خسته در عطش ماندند
و
کوچه ها در حسرت شنیدن صدای شر و شر
نه ! پائیز ؛ امسال راهی به شهر من نیافت
که میزبانی نداشت
خودم بدرقه اش کردم
- میزبان پائیز را
- عشق را
- به هنگامی که از این دیار رخت بر می بست
و به وسعت تمامی ابرها با کاسه چشمانم
از اشک دیده
آب پشت سرش ریختم
- به رسم مسافری
شاهدم گنجشکانی اند که معصومانه گریستند
به هنگام غربت غروب
در لانه های چوبین شان
و شاهدم رگهای آبی تنم که زرد شدند
و شاهدم خود پائیز
پائیزی که رنگ و بوی پائیز نداشت
نه !
امسال
پائیز گنجشکها به شهر من باز نیامدند !
پيام هاي ديگران ()
link
۱۳۸٦/۸/٦ - مسعود
به تو می انديشم
در امتداد هر فاصله ای . . . . . دور دور یا نزدیک نزدیک ؛ یا حتی همین اطراف ؛ هر کجا هستی باش که :
از تو تنها خاطره ای سرد سهم من است . . . . . . .
و این شعر زیبا از دل غمگین نرگس برآمده و من چگونه میتوانم بگویمش که چقدر اشعارش را دوست دارم
جز اینکه در کلبه کویری ام جایش دهم .
گاهگاهی که دلم می گیرد
به تو می اندیشم
خوب در یادم هست
چه شبی بود آن شب
تو همان نوگل دیرینه و من
برگ زردی که فتاده است به خاک
و من اندر عجب این دیدار
که تو بعد از سالها
همچنان زیبایی
کاش میدانستی
که چه کردی با من
در همان لحظه که لبریز ز شوقت بودم
چشم برگرداندی و مرا سوزاندی
من سراپا همه چشم
تو دریغ از یک نگاه
دل که سرشار ز عشق
چشم من غرق حضور
دستهایم بی تاب
در خیالم همه تو
و تو از سنگ و نگاهت بی رنگ
آن زمان که به تو روی آوردم
خوب می دانستم
که چه در سر داری
لیک و اما که نشد
تا ز تو دل بکنم
بارها می دیدم
بین من و تو فاصله ها بسیار است
بارها می خواندم
که دلت در گرو اغیار است
نپذیرفتم باز
چشم به راهت ماندم
پیش پایت چه حقیر می ماندم
قلب پاکم چون فرش
زیر پایت افتاد
دستهایم در تب عشق تو هر دم جان داد
و تو چون کوه یخی
همه را خشکاندی
پشت پایت چه غریب
اشکهایم می ریخت
تار و پودم همه یکباره گسیخت
من گمان می کردم
دل تو مال من است
چه خیالات خوشی
ولی افسوس و دریغ
قاتل جان من است
یاد من باشد اگر باز نگاری دیدم
نکنم هیچ نگاه
نکنم باز خطا
دور دل نیز حصاری بکشم
نغمه عشق فراموش کنم
همه را از دل خود می رانم
از همه می گذرم
به جز از عشق تو ای بلبل شیرین سخن ام . . . . .
پيام هاي ديگران ()
link
۱۳۸٦/٧/٢۱ - مسعود
بانوی سبز پوش
در سرخی غروب
از کوره راه غرب رسید
خورشید پائیزی
ـ سر به بالین ابرهای خون آلود
در گرگ و میش ستاره ی سحری
خرامان و رنگ و رنگ
رسیدند از ره به زیر قدوم یار
ـ برگهای خزان
در غربت غریب خسته و مانده ی دلم
رسید از ره دخترکی با گیسوان سیاه
رسید دخترکی از ره
با لبخندی گرم
رسید از ره با رقصی نرم
دخترکی رسید از ره
با چشمانی سیاه
با برق دیده اش
رسید از ره دخترکی
که مثل هیچکس نبود
به ناگاهان رسید از ره
ـ دلارام ـ
ـ بانوی سبز پوش رویاهای من
پيام هاي ديگران ()
link
۱۳۸٦/٧/۱٧ - مسعود
بيا و مرا
شاید گذاشتن این شعرگونه در کلبه کویری بخصوص در این ایام موضوعیت خود را
از دست داده باشد . لیکن به دو دلیل مصمم به انجامش شدم . اول اینکه چندی
پیش قول داده بودم چند سروده مربوط به زمانی که او نبود را یکایک بیاورم . (بنا بر
این شاید دو قطعه بعدی نیز مجالی برای نشستن در کلبه بیابند) و دوم اینکه حال
مکافات روزگار آنچنان در تنگنایم گذارده و امانم بریده که باور تنهایی به خودی خود
و فی نفسه میتواند مرهمی باشد بر زخمهای تنهایی ام شاید !
اینک ؛ بر من میگذرد دیگر باره شبی
نه چنان که آفتاب بر می آید
نه چنان که ابرهای خاکستری غلطان
بر پیکره ی آسمان می گسترند
و نه حتی چنان جوانه ای که زاده می شود
آرام و کند همچون طول عمر تمامی عاشقان
آرام و کند همچون انتظار دمیدن خورشید
در سرزمین قطبی
آرام و کند
بر من
همچون گذشتن زمان در طی این دو روز
مرا می بایست در این کوره راه تنگ
سر کنم به انتظاری جانسوز
انتظار مسافر چشم به راهی های من
که هر آن
آمدنش را به نظاره نشسته ام
آخر تو کیستی شریک تنهائیم ؟
که من اینگونه
با اعتماد
نام خود را می گویمت
نفس گرم خود را
زینگونه
با بوسه در دستهایت تهی می کنم
تنهائی ام را بر سر سفره ات
با تو تقسیم میکنم
و اینچنین آرام و امن
به خواب می روم
به هنگامی که سر به زانوت می نهم
آخر تو کیستی محبوبه ام ؟
بیا و مرا از این دهشت تنهایی
بیا و مرا از این ظلمت غبار آلود
بیا و مرا
محبوبه ام
بیا و مرا
محبوبه ی شبهایم
بیا و مرا
محبوبه ی شبهای تنهائیم
بیا و مرا . . . . .
۳۰ دقیقه بامداد دوشنبه اول امرداد ماه ۸۶
پيام هاي ديگران ()
link
۱۳۸٦/٧/۸ - مسعود
بودن يا نبودن
هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگرچه دستانش از ابتذال
شکننده تر بود
هراس من باری
همه از مردن در سرزمینی است
که در آن
مزد گورکن از آزادی آدمی افزون باشد
. . . . .
نمیدونم چرا در این چند روز اخیر اینهمه بلا با هم بر سرم نازل شده . بخصوص که
هیچکس را هم برای درد دل نمیابم . آه که تنهایی چقدر سخته و من هیچوقت مثل
امروز نفهمیدم که تنهایی فقط برازنده خداست و ما نمیتونیم تنها باشیم . بار خدایا
شانه هایم خیلی خسته اند . لیاقت دارم کمکم کنی ؟ لیاقت دارم کم نیارم ؟
. . . . .
جستن ؛ یافتن ؛ و آنگاه به اختیار برگزیدن
و از خویشتن خویش باروئی پی افکندن
اگر مرگ را از اینهمه ارزشی بیشتر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ
هراسیده باشم .
پيام هاي ديگران ()
link
۱۳۸٦/٧/٧ - مسعود